وقتی مادر شدن با تنهایی همراه میشود افسردگی پس از زایمان در مهاجرت و دوری از خانواده
شاید نوزادت آرام در صندلی ماشین خوابیده بود. شاید همسرت با لبخند از آینده حرف میزد و شاید همهچیز، از بیرون، دقیقاً شبیه همان تصویری بود که سالها در ذهنت از مادر شدن ساخته بودی.
اما وقتی درِ خانه بسته شد و سکوت آرامآرام همه اتاقها را پر کرد، واقعیت خودش را نشان داد.
دیگر خبری از پرستارها نبود. از صدای رفتوآمد بیمارستان هم نه. فقط تو بودی، نوزادت، و زندگی تازهای که هیچکس واقعاً به تو نگفته بود قرار است اینقدر بزرگ، اینقدر سنگین و اینقدر تنهاییآور باشد.
برای بسیاری از مادران، این لحظه آغاز فصل جدیدی از زندگی است؛ اما برای مادرانی که در غربت زندگی میکنند، این فصل گاهی با چیزی آغاز میشود که کمتر درباره آن صحبت میکنیم: تنهایی.
در فرهنگ ما، تولد یک نوزاد معمولاً فقط تولد یک کودک نیست. خانه پر میشود از آدمهایی که میآیند تا سهمی از این مسئولیت را بردارند. مادربزرگ غذا میپزد، خواهری نوزاد را برای چند ساعت در آغوش میگیرد، دوستی زنگ در را میزند و فقط برای این آمده که بگوید: «برو کمی بخواب، من پیش بچه میمانم.»
شاید این حمایتها همیشه کامل نباشند، اما یک پیام مشترک دارند؛ «تو قرار نیست این مسیر را تنها بروی.»
مهاجرت، گاهی همین جمله را از زندگی مادر حذف میکند.
ممکن است مادرت هزاران کیلومتر دورتر باشد. ممکن است هیچکس نباشد که فقط یک ساعت نوزاد را نگه دارد تا تو دوش بگیری یا غذایی گرم بخوری. ممکن است ساعتها با نوزادی که گریه میکند تنها بمانی، در حالی که خودت هم فقط دلت میخواهد کسی از تو بپرسد: «خودت چطوری؟»
همینجاست که بسیاری از مادران، بیآنکه نامش را بدانند، وارد تجربهای میشوند که روانشناسان آن را افسردگی پس از زایمان مینامند.
اما شاید پیش از هر نام علمی، لازم باشد آن را به زبان سادهتر توصیف کنیم.
گاهی احساس میکنی دیگر خودت نیستی.
گاهی از شدت خستگی، حتی گریه کردن هم انرژی میخواهد.
گاهی از اینکه خوشحال نیستی، احساس گناه میکنی.
نوزادت را با تمام وجود دوست داری، اما همزمان دلت برای زندگی قبلیات تنگ شده است؛ برای خوابی که کامل بود، برای ساعتهایی که متعلق به خودت بود، برای زنی که قبل از مادر شدن میشناختی.
جامعه معمولاً فقط درباره تولد نوزاد حرف میزند، اما کمتر کسی درباره تولد یک مادر صحبت میکند.
در حقیقت، با به دنیا آمدن یک کودک، فقط یک نوزاد متولد نمیشود؛ یک هویت تازه نیز شکل میگیرد.
و هر تولدی، هرچقدر هم زیبا باشد، با از دست دادن چیزی از گذشته همراه است.
بسیاری از مادران از این بابت احساس شرم میکنند.
با خودشان میگویند: «من که بچه سالم دارم، چرا اینقدر غمگینم؟»
اما احساسات با منطق معامله نمیکنند.
ممکن است همزمان عاشق فرزندت باشی و برای زندگی قبلیات سوگواری کنی.
ممکن است بابت مادر شدنت سپاسگزار باشی و در همان لحظه احساس کنی دیگر توان ادامه دادن نداری.
این احساسها متناقض نیستند؛ انسانیاند.
پژوهشهای سالهای اخیر نشان دادهاند که افسردگی پس از زایمان فقط نتیجه تغییرات هورمونی نیست. کیفیت رابطه عاطفی با همسر، میزان خواب، احساس امنیت، فشارهای مالی، انزوای اجتماعی و مهمتر از همه، وجود یا نبود شبکه حمایت، نقش تعیینکنندهای در سلامت روان مادر دارند.
به همین دلیل است که مادران مهاجر، بیش از بسیاری از زنان دیگر، در معرض این تجربه قرار میگیرند.
چون اغلب بار بسیار بیشتری را بهتنهایی حمل میکنند.
گاهی آنچه افسردگی را عمیقتر میکند، خودِ غم نیست؛ تنها ماندن با غم است.
اگر این روزها مادری هستی که هنگام خواندن این سطرها احساس کردی کسی بخشی از داستان زندگیات را نوشته، مهمترین چیزی که لازم است بدانی این است که مشکلی در تو وجود ندارد.
ذهن و بدنت در حال واکنش نشان دادن به شرایطی هستند که برای هر انسانی میتواند طاقتفرسا باشد.
کمک خواستن، نشانه ناتوانی نیست.
استراحت کردن، خودخواهی نیست.
و گریه کردن، تو را به مادر بدی تبدیل نمیکند.
عزیزان، نصیحت هدیهای نیست که به یک مادر تازه زایمان کرده بدهیم. فقط کافی است کنار او بنشینیم و بگوییم:
«میدانم این روزها چقدر سخت گذشته است.»
در همزبان، باور داریم هیچکس نباید بار مهاجرت را بهتنهایی به دوش بکشد. اگر هنگام خواندن این مطلب احساس کردید بخشی از داستان شماست، بدانید لازم نیست این مسیر را تنها ادامه دهید. ما اینجاییم تا به زبان خودتان، در کنار شما باشیم.