وقتی زبان مادری دیگر مثل قبل روی زبانت نمی‌نشیند.
مهاجرت ⁦26 July 2026⁩ نوشته Dr Arezou Ghasemi • 5 دقیقه مطالعه

وقتی زبان مادری دیگر مثل قبل روی زبانت نمی‌نشیند.

تلفن را که قطع می‌کنی، چند لحظه همان‌طور به صفحه خیره می‌مانی.

وسط گفت‌وگو با مادرت، برای پیدا کردن یک واژه ساده مکث کردی. کلمه‌ای که سال‌ها هر روز از آن استفاده می‌کردی، ناگهان انگار پشت دری بسته پنهان شده بود. چند ثانیه بعد، معادل انگلیسی‌اش بی‌هیچ تلاشی به ذهنت رسید.

لبخند تلخی زدی و با خودت گفتی: «چه اتفاقی دارد برایم می‌افتد؟»

شاید این صحنه برای خیلی از مهاجران آشنا باشد. لحظه‌ای که متوجه می‌شوند دیگر بعضی واژه‌های زبان مادری، مثل گذشته بی‌درنگ به ذهنشان نمی‌آیند. برای بعضی‌ها این اتفاق ناراحت‌کننده است؛ گاهی حتی احساس گناه به همراه دارد، انگار فاصله گرفتن از زبان، به معنای فاصله گرفتن از ریشه‌هاست.

اما واقعیت چیز دیگری است.

این اتفاق، بیشتر از آنکه نشانه ضعیف شدن حافظه باشد، نتیجه سازگار شدن مغز با محیط جدید است.

وقتی هر روز به زبان دیگری کار می‌کنیم، خرید می‌کنیم، ایمیل می‌نویسیم، جلسه می‌رویم یا حتی در ذهن خودمان برنامه‌ریزی می‌کنیم، مغز به‌تدریج مسیرهای پرکاربرد را تقویت می‌کند. به همین دلیل، گاهی واژه‌ای که سال‌ها بخشی از زندگی روزمره‌مان بوده، کمی دیرتر پیدا می‌شود؛ از بین رفته، بلکه فعلاً در اولویت مغز نیست.

اما داستان فقط همین نیست.

چیزی که بسیاری از مهاجران را آزار می‌دهد، فراموش کردن چند کلمه نیست؛ احساسی است که بعد از آن تجربه می‌کنند.

احساس می‌کنند دیگر مثل گذشته حرف نمی‌زنند.

شوخی‌هایشان همان تأثیر سابق را ندارد.

گاهی برای تعریف کردن یک خاطره، مدام میان دو زبان جابه‌جا می‌شوند.

بعضی احساسات را فقط به فارسی می‌توانند بیان کنند و بعضی را فقط به انگلیسی.

انگار هیچ‌کدام از دو زبان، به‌تنهایی خانه کامل آن‌ها نیست.

در روان‌شناسی، زبان فقط وسیله انتقال اطلاعات نیست. زبان بخشی از هویت ماست. با آن خاطره می‌سازیم، عشق را ابراز می‌کنیم، سوگواری می‌کنیم، خشمگین می‌شویم و خودمان را برای دیگران تعریف می‌کنیم.

برای همین، وقتی رابطه ما با زبان تغییر می‌کند، ممکن است احساس کنیم رابطه‌مان با بخشی از خودمان هم تغییر کرده است.

بسیاری از مهاجران این احساس را تجربه می‌کنند که میان دو جهان ایستاده‌اند.

در کشور جدید، هنوز لهجه دارند.

در کشور خودشان، گاهی واژه‌ها را فراموش می‌کنند.

نه کاملاً به این‌جا تعلق دارند، نه دقیقاً همان آدمی هستند که روزی آنجا زندگی می‌کرد.

این تجربه، شکست نیست.

نشانه بی‌هویتی نیست.

بلکه بخشی طبیعی از زندگی میان دو فرهنگ است.

شاید امروز برای پیدا کردن بعضی واژه‌ها بیشتر مکث کنی، اما هنوز همان کسی هستی که با آن زبان رؤیا دیده، عاشق شده، خندیده و گریه کرده است. خاطره‌ها از بین نمی‌روند؛ فقط گاهی مسیر رسیدن به آن‌ها کمی طولانی‌تر می‌شود.

شاید بهتر باشد به‌جای جنگیدن با این تغییر، آن را به چشم نشانه‌ای از گسترش دنیای درونمان ببینیم.

امروز ذهن تو می‌تواند میان دو زبان حرکت کند.

دو فرهنگ را بفهمد.

دو شیوه متفاوت از دیدن جهان را در خود نگه دارد.

این توانایی، چیزی از گذشته تو کم نمی‌کند؛ فقط لایه‌ای تازه به هویتت اضافه می‌کند.

و شاید دفعه بعد که وسط یک گفت‌وگوی فارسی دنبال واژه‌ای بگردی، به‌جای سرزنش کردن خودت، یادت بیاید که آن واژه گم نشده است.

فقط در ذهنی زندگی می‌کند که حالا بیش از یک زبان را خانه خود می‌داند.

در هم‌زبان، باور داریم مهاجرت فقط تغییر کشور نیست؛ تغییری عمیق در رابطه ما با خودمان، زبانمان و احساس تعلقمان است. اگر هنگام خواندن این مطلب بخشی از تجربه خودت را دیدی، بدان که تنها نیستی. ما اینجاییم تا به زبان خودت، در کنار تو باشیم.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اشتراک در شبکه‌های اجتماعی